|
اگر تنهاترين تنها شوم باز هم خدا هست. او جانشين تمام نداشتن هاي من است.
|
سلام به همه دوستای عزیزی که این مدت با نظراتشون منو همراهی کردن.
من برای یه مدت نیستم.یعنی باید برم.فقط دعام کنید.
امیدوارم به همه ی آرزوهای قشنگتون برسید...
به تو یاد دادم عاشق شدن را
و دلم می خواست از تو یاد بگیرم عاشق بودن را
و عاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمی شناسد
پیشترها از خدا بی خبران می گفتند
که عشق منطق را نمی شناسد،لعنت بر آنها
دستت را از من بگیر،سرت را از روی شانه هایم بردار
عطر نفسهایت را از من دریغ کن و بگذار با غم خویش تنها بمانم…
"مسعود فردمنش"
سكوت ماند وسايه اي به شكل من كه خسته است
درست مثل من غرور پشت او شكسته است
و پيش پاي سايه كوره راه پيچ خورده اي
شبانه تا به ناكجاي مبهمي نشسته است
سفر ، دوباره يك سفر و گام مي نهد به راه
اگر چه بعد هر قدم دوباره راه بسته است
تمام عمر سايه در سفر تمام مي شود
كه از هر آنچه رنگ ماندن است دل گسسته است
وهر چقدر مي رود به آخري نمي رسد
هنوز هم كنار من در ابتدا نشسته است.
" حميد رضا شكارسري"
"حسرت هميشگي" "قيصر امين پور"
حرفهاي ما هنوز ناتمام...
تا نگاه ميكني،
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي!
پيش از آنكه باخبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگذير مي شود
آي...
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود!
وقتي كه شانه هايم
در زير بار حادثه مي خواست بشكند
يك لحظه
از خيال من گذشت
"بر شانه هاي تو..."
بر شانه هاي تو
مي شد اگر سري بگذارم
وين بغض درد را
از تنگناي سينه برآرم به هاي هاي
آن جان پناه مهر
شايد كه مي توانست
از بار اين مصيبت سنگين
آسوده ام كند...
"فريدون مشيري"